
9:28 نوشت: امروز همسری نون سنگک خریده بود،صبحانه آماده کرده بود و با هم صبحانه خوردیم.خیلی چسبید
برای من لقمه میگرفت و من میخوردم.
قند عسل و جیگر یکی یدونه اش هستم دیگه
از فکر زیاد سر درد دارم.دیشب هم نزدیک ساعت 1 شب خوابیدم.داشتم دیوانه میشدم.دو ساعت فقط تلاش میکردم بخوابم اما هجوم افکار اجازه نمیداد.کاش زندگی خیلی ساده تر از این چیزها بود.کاش با ساده ترین چیزها هم خوش بودیم.
برچسب:
نویسنده: سینا توکلی